...و باز غزلی قدیمی
تو رفتی و نفهمیدی نگاه آخرینم را
نفسهایت جوابم شد سلام واپسینم را
شتابان رفتی از پیشم بدون یک خداحافظ
دوباره بی خبر بردی دل و دنیا ودینم را
دلم میخواهد آری سبز باشم مثل دستانت
ولی بی تو نمی گیرد بهاری سر زمینم را
در این وادی که چشمانم حضورت را طلب می کرد
چرا دلگیر کردی چشم پاک و نازنینم را!
...
مرا تنها رها کردی خدا پشت و پناهت باد
چه سر سختانه بشکستی دل با خون عجینم را .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 23:43 توسط گودرز شاطری
|
گودرز شاطری