...باشد ! ولی عزیز گناهی نداشتم

رفتم، اگر چه هیچ راهی نداشتم 

وقتی که در حضور تو آوار می شدم

جز خوشه های اشک پناهی نداشتم

در شعله های آتش عشقت گداختم

بیچاره من که فرصت آهی نداشتم

بی شک تمام پنجرها باز بود اگر

بعد از تو روزگار سیاهی نداشتم

...

بانوی شهر آینه حالا قبول کن 

با این همه سکوت گناهی نداشتم

جهان با بودنت ای گل بهاری تازه می خواهد

برای سنجش حسنت عیاری تازه می خواهد

خودت را با شب و عریانی باران به رقص آور

که موزونی اندامت مداری تازه می خواهد

بدون تو در این تابوت کوچک بس که پوسیدم

دلم با بسترت یک شب قراری تازه می خواهد

شبی شوم است اما تو بیا و "نیک "مطلق باش

که زرتشت تغزل اعتباری تازه می خواهد

تنت را با شکوه غنچه های سیب آذین کن

که رستاخیز آغوشم بهاری تازه می خواهد

...

تو را با گردش تقویم ها پیوست خواهم کرد

چرا که عشق جاری روزگاری تازه می خواهد

به دل افتاده که با آمدنت می رقصم

زود برگرد که با در زدنت می رقصم

آفتابا من از این فاصله تا زیبایی

پا به پای تپش پیرهنت می رقصم

چون عبارات لبان تو فریبنده تر است

بعد از این با تب و تاب دهنت می رقصم

تا که از رخوت مرداب به دریا برسم

دست در دست تو با جان و تنت می رقصم

دیگر از خلوت این خانه به تنگ آمده ام

زود برگرد که با آمدنت می رقصم

هر چند دلی نازک و پر عاطفه دارم

بد نیست بدانی که تو را دوست ندارم

صد بار زمین خوردم و دستم نگرفتی

دیگر دل دیوانه به دستت نسپارم

دیگر من و تو "ما"نشده خسته شدم آه

بگذار که بر بی کسی خویش ببارم

بگذار بمیرم که در این وادی غربت

حیف است که با تو نفسی تازه برآرم

بیا بیا غزل بخوان غزال تیز پای من

اگر چه کفر می شود تویی تویی خدای من

تمام راز بودنم خلاصه در نگاه توست

اگر چه چشم بسته ای به روی گریه های من

در کویر بی کسی هبوط شاعرانه ای است

اگر غریبه گل کنی دوباره در صدای من

تو نیستی تلاش من برای زنده ماندن است

به غیر از این چه ها کنم ؟شما بیا به جای من

بیا که سر نوشتمان خدا چنین رقم زده است

مرا فقط برای تو ،تو را فقط برای من

....

اگر چه تو نیامدی و من شکسته تر شدم

ولی عجب حکایتی شده است ماجرای من


قسم به دوزخ قسم به چنگیز
قسم به حال و هوای پاییز
قسم به تهمت قسم به مریم
قسم به گندم گناه آدم
نه باغ لیمو نه باغ سیبی
نه دلربا و نه دلفریبی
نه مثل شعری که ناگهان است
نه مثل گریه که بی امان
است
نه مثل شاهان همیشه مستی
نه چون خدایان همیشه هستی
تمام سعی ات شکست من بود
اگر چه مهرم ورای تن بود
همیشه شاعر شکستنی نیست
همیشه دردش نگفتنی نیست
خدای شاعر خدای دریاست
همین برایش چقدر زیباست!

در حسرتم که شکوفا ببینمت

بالا بلند بیا، تا ببینمت

سر تا به پای نگه می شوم اگر

در فصل سبز تماشا ببینمت

از خواب و رخوت مرداب خسته ام

چون موج باش که دریا ببینمت

هر چند سرو و صنوبر خجل شوند

برخیز ،تا که سرا پا ببینمت

"ای آفتاب به شب مبتلای من"

لختی بخند که زیبا ببینمت

...آری چگونه به پایان نمی رسد

این فصل فاصله ها تا ببینمت



کوچه در کوچه غروب است بیا برگردیم

سهم من آتش و چوب است بیا بر گردیم 

گر چه چشمان تو ابری و کمی بارانیست

پلک باران زده خوب است بیا برگردیم

نخل ها چشم به راهند و شفق دلگیر است

کلبه ام سمت جنوب است بیا برگردیم 

رد پای سحری نیست در این جا گویا

کوچه در کوچه غروب است بیا برگردیم

آمد و صد ها سبد عشق از نگاهم چید و رفت

خوشه های خیس و باران خورده را دزدید و رفت

بی مروت آنقدر از اشک هایم شرم داشت

پشت اقیانوس چشمم بی صدا غلطید و رفت

تا مرا در پیچ و تاب گیسوانش گم کند

با صدای گریه هایم اندکی رقصید و رفت

با همان دستان گرم و لهجه شیرین خود

از غم و غربت برایم نسخه ای پیچید و رفت

کاشکی این آسمان یک باره از هم می شکافت

آخرین باری که بر احساس من خندید و رفت

آسمان آبی چشمان تو را کم دارد

این غزل ذوق غزل خوان تو را کم دارد

دیر سالیست در این خانه- که ویران تر باد-

دست من گوشه دامان تو را کم دارد

بس که در جان و تنم زلزله انداخته ای

سر نو شتم سر و سامان تو را کم دارد

حجم این دغدغه پوچ رسیدن چند یست

لذت گرمی دستان تو را کم دارد

التماس تن من وسعت دردیست که آن

شب آغوش پریشان تو را کم دارد

مثل احساس ترک خوردن باران شوم است

آسمان آبی چشمان تو را کم دارد

دیشب دلم هی دست و پا می زد برایت

ای بهترین آغاز من جانم فدایت

دیشب چه می شد اندکی با من بخندی

تا گم کنم خود را میان خنده هایت

حتی نبودی تا دلم را جا گذارم 

بر ساحل زاینده رود با صفایت

انگار صد سال است ما دوریم از هم

از بس که گم گشته است اینجا رد پایت

دیگر چه پنهان از شما هر شب غریبم

هر چند هم پیچیده در گوشم صدایت

...و یادت هست آن عصر زمستانی چه ها کردی

مرا کوچاندی و با کوله باری غم رها کردی

تویی که با تمام اشتیاق من عجین بودی

چرا یک عصر تلخی را برایم دست و پا کردی

تمام شعر هایم را برایت تک به تک خواندم

بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی

بهار و باور و شادی چگونه گل کند وقتی

ز فصل سبز روییدن مرا آن شب جدا کردی

اگر چه رفتنت تلخ است اما صبح روز بعد

چه می داند کسی شاید تو با من باز تا کردی


من شب تار تو ماهی گل سنگ

کوه تو من پر کاهی گل سنگ

بی تو بد جور دلم خسته شده ست

خسته از چشم به راهی گل سنگ

مثل دیوار فرو می ریزم

با تب و تاب نگاهی گل سنگ

آسمان فرصت خوبیست اگر

پر کشی گاه به گاهی گل سنگ

عشق تاوان نگاه من و توست

چه بخواهی چه نخواهی گل سنگ

گر چشم من از شوق نم آلود نمی شد

اینقدر نگاهم به تو محدود نمی شد

یک لحظه اگر شوق شکفتن به سرت بود

بعد از تو که این پنجره دیوار نمی شد

در خاک اگر آتش عشق تو نمی بود

خاکستر باران زده ام دود نمی شد

ای کاش مرا با عطش آمیخته بودی

تا قصر غزل یک شبه نابود نمی شد


می خواستم با ماندنت شب جان بگیرد

حالا بمان تا این غزل سامان بگیرد

بغضی گلوی آسمان را می فشارد

ترسم که بعد از رفتنت باران بگیرد

مگذار تا از بی کسی آرام آرام

پاییز تقویم مرا گلدان بگیرد

ای کاش می شد بار دیگر سبز باشی

تا خشک سالی های من پایان بگیرد