....و باز هم غزلی قدیمی

دو سه روز است که از دست دلم بیزاری

قفسم تنگ و تو از پنجره ها سرشاری

رنگ لبخند دلم رو به سیاهی رفته است

این نشانی است که تو در صدد انکاری

یک نفر -مثل خودم -در پس چشمت گم شد

اف بر این بخت بد و حادثه تکراری

....

خسته ام خسته از این حال بلاتکلیفی

صاف و صادق به دل من نه بگو یا آری.